13970807001036 Test PhotoN 300x151 - فرش‌های کهنه‌ای که مرا به عرش رساند
روایت حاج «غلامحسین ابراهیم‌پور دخانی» از 15 سال خادمی در ساماندهی فرش‌های عتبات عالیات
فرش‌های کهنه‌ای که مرا به عرش رساند
از خودش بپرسی، می‌گوید با فرش به عرش رسیده‌است. هنوز هم وقتی از اولین روزهای حضورش در عتبات برای رفوی فرش‌های پاره و فرسوده حرم امام حسین (ع) می‌گوید،‌ انگار در آسمان‌ها سیر می‌کند.

به گزارش پایگاه تحلیلی خبری البرزبان ، به عدد ۸۲ در شناسنامه‌اش اعتنا نکن! خوب که نگاه کنی،‌ نشاط جوانی را در چهره‌اش می‌بینی. همه‌چیز از ۱۵ سال قبل شروع شد؛ از همان سال رؤیایی که انگار زمان برای او ایستاد و دوباره متولد شد. از همان روزهای فراموش‌نشدنی که پایش به کربلا رسید؛‌ نه‌فقط برای زیارت، که برای خادمی. آن‌هم یک خدمت متفاوت. حالا حس می‌کند تازه در ابتدای راه زندگی است و هر روز که می‌گذرد بیشتر احساس جوانی می‌کند. حکایت حاج «غلامحسین ابراهیم‌پور دخانی» و کربلا، از آن قصه‌های شیرینی است که تا دنیا دنیاست کهنه نمی‌شود،‌ هرچند تمام این حکایت، حول فرش‌های کهنه‌ای شکل گرفته که قهرمان داستان ما را به عرش رسانده است.

13970807001020 Test NewPhotoFree - فرش‌های کهنه‌ای که مرا به عرش رساند

ببینم کداممان زودتر به کربلا می‌رسیم…

«مهدی پایش را در یک کفش کرده‌بود و دست‌بردار نبود. فرماندهش فکر می‌کرد من مخالفت می‌کنم که یک روز به مقر سپاه تهران دعوتم کرد و گفت: «شما بین ما واسطه شوید. این آقا مهدی سر ناسازگاری گذاشته و اصرار دارد برود جبهه. هرچه می‌گویم اینجا به وجودت نیاز داریم،‌ گوش نمی‌کند.»‌ جواب من اما همه نقشه‌هایش را نقش بر آب کرد: «آقا مهدی دیگر مرد شده. من در کارهای او دخالت نمی‌کنم. هرچه خودش تصمیم بگیرد، همان است.» شب سر سفره شام، مهدی مِن‌مِن‌کنان گفت: «آقا جون! من… من به امید خدا می‌خوام برم جبهه.» سرم را بلند کردم و برخلاف انتظارش گفتم: «چه خوب. اتفاقاً من هم دلم می‌خواهد بروم جبهه. اصلاً بذار ببینیم تو زودتر می‌رسی کربلا یا من؟»‌ گل از گلش شکفت و از همان موقع انگار رقابتی میان من و او آغاز شد. اما فردا که نامه درخواستم را به محل کارم دادم، از مدیریت با آن مخالفت شد و گفتند حضورم در اینجا ضروری است. شب که به خانه برگشتم، مهدی با حکم اعزام به جبهه در آستانه در منتظرم بود. نامه را نشانم داد و با لبخند معنی‌داری گفت: آقا جون با اجازه… انتظارش هم خیلی طولانی نشد و در سومین اعزامش در ۲۲ فروردین سال ۶۲ در عملیات والفجر یک کربلایی شد.»

پدر، کربلا، ۲۰ سال انتظار

مهدی به کربلا رسید و پدر ماند با آرزویی که هر روز بیشتر در قلبش ریشه می‌دواند و بزرگ و بزرگ‌تر شد. حاج آقا دخانی برمی‌گردد به ۲۰ سال قبل و از اتفاق شیرینی که او را به آرزویش رساند، این‌طور می‌گوید: «سال ۸۲ و بعد از سقوط صدام، ما یکی از اولین کاروان‌هایی بودیم که زائر به کربلا بردیم؛ ۵۰۰ زائر با ۱۳ اتوبوس. اما ماجراهایمان از همان مرز خودی شروع شد. خبر رسید پلیس راه ایلام در مرز مهران اتوبوس‌هایمان را نگه‌داشته است. رفتم ببینم ماجرا چیست که مأمور پاسگاه مرزی گفت: «۲ ساعت زودتر از برنامه رسیده‌اید. باید منتظر بمانید.» تا این جمله را شنیدم، انگار خدا یک حرفی را بر زبان من گذاشت. بلافاصله گفتم: «جناب سروان! این راننده‌ها تقصیری ندارند. آخه دارند زائران امام حسین (ع) را می‌برند. مگر نشنیده‌اید اهل بیت (ع) فرمودند: همه ما کشتی نجاتیم ولی کشتی حسین (ع) از همه سریع‌تر است؟» مأمور بیچاره هاج و واج مانده‌بود چه بگوید! یک‌دفعه به خودش آمد و گفت: «شلوغش نکن! زود باش این ۱۳ تا اتوبوس رو بردار و برو…»

13970807001023 Test NewPhotoFree - فرش‌های کهنه‌ای که مرا به عرش رساند

عاقبت خادم حرم شدم

«سفر سختی بود. اوضاع شهرهای عراق، از هر جهت که بگویید، نابسامان بود. اما هیچ‌چیز به‌اندازه نابسامانی بهداشتی و نظافتی فضای داخلی حرم‌های اهل بیت (ع) ناراحت‌کننده نبود. در حرم آقا امام حسین (ع) و موقع زیارت، تا نگاهم به فرش‌های کهنه و خاکی افتاد، دلم گرفت. من ۴۰ سال از عمرم را در کار فرش گذرانده و استادکار فرش شده‌بودم و حالا دیدن این فرش‌های فرسوده در حرم آقا (ع) دلم را به درد می‌آورد. همان‌جا با دل شکسته عرض کردم: آقا اجازه بدهید در سفر بعدی بیایم فرش‌های حرمتان را رفو کنم و ترتیب شست‌وشویشان را بدهم.» و چیزی شبیه معجزه به عطش تمام عمر حاج آقا برای خدمت به آستان اهل بیت (ع) پایان داد و با خبری خوش او را سیراب کرد: «در بازگشت از کربلا،‌ با عنایت آقا (ع) فردی به‌عنوان مهمان به خانه ما آمد که کمک کرد ره صد­ساله را یک‌شبه طی کنم. تا ماجرای عرض حاجت در حرم امام حسین (ع) را برایش تعریف کردم، گوشی تلفن را برداشت و شروع به صحبت کرد و بعد از مکالمه‌اش در مقابل نگاه متعجب من گفت: «با مسئول ستاد بازسازی عتبات عالیات صحبت کردم. از ایده شما استقبال کرد و گفت فردا منتظر شماست!» باورم نمی‌شد اما همان فردا ۵ حکم مأموریت برای ساماندهی فرش‌های حرم‌های مطهر نجف، کربلا،‌ کاظمین و سامرا را به دست من دادند.»‌

13970807001026 Test NewPhotoFree - فرش‌های کهنه‌ای که مرا به عرش رساند

فرش‌های کهنه‌ای که بال پروازم شد

«کار را با فرش‌های حرم امام حسین (ع) شروع کردم. فرش‌هایی که ۵۰ سال بود آب به خودشان ندیده‌بودند. ۵ فرش را با کمک نیروهای عراقی به صحن آوردیم. به بازار کربلا رفتم و بعد از خرید وسایل مورد نیاز، به‌تنهایی شروع به رفوی فرش‌ها کردم. بعد از پایان کار رفو، فرش‌ها را پشت و رو انداختیم تا با تابش آفتاب، نرم شوند و با تردد زائران از روی آن‌ها،‌ گرد و خاک راحت‌تر از تاروپودشان خراج شود. در مرحله بعد در محدوده باب‌السلام به‌وسیله چوب، فرش‌ها را خاک‌گیری کردیم تا آماده شست‌وشو شوند.» از سختی‌های کار آن‌هم در تنهایی و غربت که می‌پرسیم، حاج آقا انگار حرف غریبی شنیده‌باشد،‌ در جواب می‌گوید: «سخت؟! هیچ سختی احساس نمی‌کردم. عشق آقا (ع) مرا مست کرده‌بود. در دمای ۵۵ درجه تابستان عراق،‌ نه گرما متوجه می‌شدم نه خستگی. عشق می‌کردم. آقا به من بال و پر داده‌بود. خوب یادم هست وقتی آن ۵ فرش را در عرض ۲ روز رفو کردم، سرانگشتانم خیلی صدمه دید،‌ آن‌قدر که شب‌ها از دردشان خوابم نمی‌برد. اما اصلاً ناراحت نبودم. مسکّن می‌خوردم و با انگشتانم حرف می‌زدم. می‌گفتم: برای امام حسین (ع) کار کرده‌اید ها. این‌قدر درد نکنید…»

13970807001028 Test NewPhotoFree - فرش‌های کهنه‌ای که مرا به عرش رساند

اندک‌اندک جمع مستان می‌رسد…

این تازه شروع مسیر عاشقی بود و حاج آقا برای ادامه کار، به یارانی همراه نیاز داشت. این‌طور بود که تا از کربلا به تهران رسید، پاشنه‌ها را ورکشید و بازار به بازار رفت برای تشکیل یک گروه زبده از رفوگران و قالی‌شویان: «در بازار فرش تهران، تبریز،‌ اصفهان، مشهد، شیراز و قم آگهی دادم و نوشتم: هرکه دارد هوس کرببلا بسم‌الله. همه متقاضیانی که به من مراجعه کردند را امتحان کردم و از آن میان، متخصص‌هایشان را انتخاب کردم. این بار با یک گروه کامل به کربلا برگشتم و تا ۲ سال روی فرش‌های کربلا کار کردیم. به این مرحله که رسیدیم، کار فرش‌های کربلا را به یک گروه برگزیده از بازار فرش تبریز واگذار کردم و خودم و گروه اولیه به نجف رفتیم.» آوازه کار خالصانه حاج آقا دخانی و همکارانش خیلی زود در تمام بازارهای فرش پیچید و دل‌های عاشق هم همراهشان شد: «با کمک بازاریان و افراد خیّر توانستیم برای هرکدام از حرم‌های مطهر،‌ دستگاه‌های خاک‌گیری، آب‌گیری، شلاق‌زنی و پتوشویی خریداری کنیم. به‌این‌ترتیب در سال ۸۵ موفق شدیم بهترین کارگاه فرش را در شهر نجف اشرف افتتاح کنیم. بعد از آن، نوبت ساماندهی فرش‌های حرم‌های مطهر کاظمین و سامرا رسید. ما حتی با کمک ستاد بازسازی عتبات عالیات، کارگاه فرش حرم امامزاده سید محمد (ع)،‌ عموی گرامی امام زمان (عج) را هم راه‌اندازی کردیم.» حاج آقا نفسی تازه می‌کند و لبخند بر لب ادامه می‌دهد: «خدا را شکر می‌کنم که همان حرم‌های مقدسی که ۱۵ سال قبل،‌ غریب و در شرایط نامناسبی بودند، امروز به لطف خدا و عنایت اهل بیت (ع) و به همت ایرانی‌ها، مثل گل، تمیز و زیبا شده‌اند. هرگوشه را که نگاه می‌کنی،‌ گروهی از هنرمندان ایرانی مشغول کار و خدمت‌اند. کار رفو و شست‌وشوی فرش‌های عتبات هم همچنان ادامه دارد و من هم تا زنده‌ام،‌ به یاری خدا در این کار خواهم بود.» ­

13970807001032 Test NewPhotoFree - فرش‌های کهنه‌ای که مرا به عرش رساند

فرش‌های عتیقه و رفوی هنرمندانه ایرانی‌ها

۱۵ سال فعالیت مداوم و حرفه‌ای برای ساماندهی فرش‌های ۵ حرم نورانی؟! مگر رفو و شست‌وشوی این فرش‌ها چقدر کار می‌برد؟ این سئوال شاید به ذهن هر مخاطبی خطور کند. حاج غلامحسین ابراهیم‌پور دخانی در پاسخ می‌گوید: «صرفنظر از ملاحظاتی که برای حضور ما در عراق وجود داشته و همیشه ناچار بوده‌ایم در گروه‌های ۱۰،۱۱ نفری و در ماموریت‌های یکی دو ماهه به عتبات برویم، باید به شرایط ویژه کار هم توجه داشته‌باشید. به‌طور مثال رفو، یک کار زمان‌بر است. رفوی تخصصی هر فرش ۳،۴ ماه طول می‌کشد. تازه این برای فرش‌های معمولی است و رفوی بعضی فرش‌ها حتی تا یک سال هم زمان می‌برد. فرش‌های عتبات که شرایط ویژه‌تری هم دارد چون اکثراً فرش‌های ایرانی و عتیقه‌اند و باید با دقت مضاعف رویشان کار شود. جالب است بدانید ما فرشی در انبار حرم امیرالمؤمنین (ع) پیدا کردیم که متعلق به «ساروق» اراک بود و ۳۳۷ سال قدمت داشت.»‌

13970807001035 Test NewPhotoFree - فرش‌های کهنه‌ای که مرا به عرش رساند

هدیه کاسب ارمنی به حرم سقای کربلا

مسیر پرفرازونشیبی که با فرش آغاز شد و حاج آقا دخانی را به عرش رساند،‌ پر از خاطرات شیرین و به‌یادماندنی بوده. خادم باصفای حرم‌های اهل بیت (ع) برمی‌گردد به ۱۰ سال قبل و با هیجان می‌گوید: «با پول‌هایی که از خیّران جمع کرده‌بودم، برای خرید دستگاه‌های پتوشویی به خیابان شریعتی و مغازه یکی از هموطنان ارمنی رفتم. ۲ دستگاه خریدم و او مشغول نوشتن فاکتور شد. قبل از نوشتن قیمت، گفتم: آقا یه مقدار تخفیف به ما بده. می‌دونی این دستگاه‌ها رو کجا می‌خوام ببرم؟ سرش را بلند کرد و پرسید: کجا؟ گفتم: حرم حضرت ابوالفضل (ع). تا این را شنید، انگار برق گرفته‌باشدش،‌ حالت چهره‌اش تغییر کرد و بعد، بدون اینکه چیزی بگوید، در فاکتور نوشت: «تخفیف ویژه به حرم آقام ابوالفضل (ع)» و ۱۰ سال قبل، یک میلیون و ۳۰۰ هزار تومان در قیمت آن دستگاه‌ها تخفیف داد. من آن فاکتور را نگه‌داشتم و به خیلی‌ها نشان دادم و گفتم: حالا ببینید در عشق به آقا (ع)، ما کجاییم و او کجاست…»

برای شنیدن قصه حاج‌غلامحسین کلیک کنید:

انتهای پیام/

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

۱) البرزبان، نظراتی را که حاوی توهین، هتاکی و افترا باشد را منتشر نخواهد کرد .

۲) از انتشار نظراتی که فاقد محتوا بوده و صرفا انعکاس واکنشهای احساسی باشد جلوگیری خواهد شد .

۳) لطفا جهت بوجود نیامدن مسائل حقوقی از نوشتن نام مسئولین و شخصیت ها تحت هر شرایطی خودداری نمائید .

۴) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید .

۵) در صورت وارد کردن ایمیل خود ، پس از تعیین تکلیف نظر موضوع به اطلاع شما خواهد رسید .